به نام خدا
شب اولی که رسیدیم روستای عباس آباد برادر زارع تنها نیرویی بود که زودتر از ما رفته بود منطقه و کل مسئولیت آماده سازی جا ومکان بچه ها افتاده بود گردنش. اونم ماشالا به نحو احسن از عهده ی کار براومده بود و وقتی بارها رو خالی کردیم از ماشینها توی تاریکی شب دیدیم که مقابلمون یه مدرسه هست با دو تا کلاس که یکی از کلاسها آماده ی پذیرفتن جمعیت بچه هاست که مسیر هزار وششصد کیلومتری رو تا منطقه از تهران اومده بودند !
این شد که چند نفر تصمیم گرفتند برند روی پشت بوم بخوابن و چند نفر توی کلاس و چند نفر هم با اقا مهدی- معلم روستا- رفتند خونه ایشون که همون نزدیکی بود.
من و شیخ مهدی و حاج آقای شفیعی ویکی دو نفر دیگه هم همون توی حیاط مدرسه که جزئی از بیابون بود یه پتو انداختیم و پهن شدیم رو زمین وچفیه ها رو که انداختیم روی صورتمون خوابمون برد.
بچه ها اون شب بسیار به روح پر فتوح برادر زارع سلام و درود فرستادند ولی از حق نگذریم دست تنها سعیش رو کرده بود و شده بود این. همین شد که فردای اون روز کلا به خونه ی آقا مهدی تا روز آخر اردو اسباب کشی کردیم ومهمون اون بنده ی خدا بودیم. از انصاف نگذریم برادر زارع در طول چند روزی که زودتر اومده بود توی منطقه دو دستگاه سرویس بهداشتی همون مدرسه رو شخصا احیا و راه اندازی کرده بود که جا داره از همینجا ازش تشکر کنیم ! ممونم ازت ممد !
این تصویر هم نمونه ای هست از خوابیدن برادر محسن با خیال آسوده روی زمین برا دوستانی که قوه ی تخیلشون توی این حوزه یاری نمیکنه!

ضمنا جا داره در اینجا پاسخی بدیم به برخی شائبه های بی اساسی که اخیرا مطرح شده مبنی براینکه آقا توی جهادی به ما غذا نمیدادن و از این حرفا ! این تصویر به تنهایی مهر باطلیست بر تمام ادعاهای نفر وسطی تصویر که خیلی دوستش دارم ! خلاصه ادعاهای باطل که مطرح می کنید فکر الانشم باشید !

پانوشت: دیدن این کلیپ هم از ممد آقا خالی از لطف نیست.
و البته خوندن در رثای پایداری به قلم امین طیب طاهر رو هم از دست ندهید.
یادش بخیر . شام اصولا سه چهار تا گزینه بود.
نون و پنیر+ هندوانه
نون وپنیر+ خربزه
نون وپنیر+ خیار
نون وپنیر+ گوجه!
خاطره ها ٬سادگی سفره های اون شبا رو توی ذهنامون خوب جا انداختند.

به نام خدا
توی اردوی عید سال قبل یک بنده خدایی بود از بچه ها که یه ذره احساس شد باید حالش رو بگیریم !البته تصمیم جمع بود و چند نفری از دوستان هم ماشالا به صورت خودجوش اجرای کار رو برعهده گرفتند ودست وپاش رو از پشت بستند وآوردنش بیرون توی محوطه. گمانه زنی هایی هم حتی مطرح می شد در حوزه ی انتقالش به همین صورت به خارج از محل اسکان و مدرسه ی مجاور حتی که با وساطت دوستان به همین اندازه رضایت دادند.
تا عبرتی شود برای آیندگان !
یعنی یادش بخیراا !

پانوشت: خواندن این مطلب نیز خالی از لطف نیست.
و تو چه دانی که کپر چیست ٬
و گرمای بیابان یا سرمای زمستان یا طوفان شن یا هرچیز دیگری که برای من شهر نشین هیچ معنایی ندارد... و آدمهایی که "هنوز" در این زمانه باید انتخاب کنند ٬میان کپر یا سقف آبی آسمان را.

به نام خدا
بخدا من دیگه نه کاری دارم به بسیج و حوزه و پایگاه و سالی وماهی بگذره فرصت کنم سراغ کسی رو بگیرم. میدونی چرا ؟ آخه من که وقت بازی کردن ندارم ٬ بعد هی می بینم بچه مچه ها مثه همیشه نشستن به سبزی پاک کردن وغیبت کردن . کاری که قرار نیست بکنیم که. یه سری زیر آب باید بزنیم. یه سری غیبت کنیم. یه سری شوخی خرکی. یه سری برنامه آبکی. ها برو که رفتیم تا ترم بعد که برگردیم سر خط. البته توی لیست برنامه هامون اسمای دیگه ای هستاا ! بعدشم خیالمون راحته که کارت فعال خاله بازیمون سر موعد مقرر تمدید میشه و مصاحبه هامون توی خبرگزاری خاله نیوز درج شده و بنرای از این ور میدون تا اون ور میدونمون برا درگذشت نوه عمه ی فلان مسئول بسیج ٬علم هست و اسم بسیج مطرح شده به همت ما ! چی بگم خب؟ جز این که برید خودتون رو اصلاح کنید.
کاشکی این خاله بازیتون دیگه دامن گیر جهادی نمی شد. جان من خاله بازی تون رو شبانه روز ادامه بدید. اصن رقابت کنید با هم ! ولی یه قلم کار مفید که میشه دیگه برا اثبات وجود مبارکتون نیاید نقش دست انداز جاده خاکی رو ایفا کنید. یه کم وقت کردید برید خجالت بکشید. یه نمه حیا کنید. یه نمه با خودتون دو دو تا چارتا کنید. برید از ریش سفید چارتا با تجربه ی این مجموعه که من جلوشون هیچی نیستم خجالت بکشید. اگه مردید توپخونتون رو بگیرید رو سر دشمن . اگه دشمنو نمی شناسید برید بشناسید !
صد بار لب گشودم وبیرون نریخت خونها که موج میزند از سینه تا لبم
کارمون به جایی رسیده که هی باید بگیم بسیج رو نباید به بسیجیاش شناخت( همونطوری که یه زمانی می گفتیم اسلامو نباید به مسلموناش شناخت) . انقدر این مگسان دور شیرینی زیاد شدند که منو هم به حرف آوردن. فتبارک الله ! ضمنا این یه بحث داخلی بود و عزیزان معاند وضد انقلاب روشون رو بکنند اونور ! ما به حول و قوه ی الهی مخلص بسیج اصیل وبسیجیای با اصالتیم. مخصوصا از اون جهادیاش که الحمدلله کم نیستند.
( احمد آرام با اعصاب خراب! )
به نام خدا
یک وقتهای هست توی جهادی که آدم یک آن با خودش می گوید خسته شدم. چقدر امروز طولانیست. چرا نور خورشید انقدر مستقیم روی صورتمان هست؟
یک وقتهایی هست که کار حقیقتا سخت است. حتی توی شرایط عادی اگر باشد.چه رسد به اوضاع طوفان شن و شرجی بیابان وگرمی هوا.
آنوقتها فقط توکلست که می شود قوت زانوهایت تا دوباره بلند شوی
و نگاهت به فرداییست که اگر بایستی برای این مردم بهتر خواهد بود.
گفتن همه ی اینها ساده است البته.

صرفا خوندن اینجا رو بهتون پیشنهاد می کنم.
توی اون عکس از نمای دور کپرها یه غربت و مظلومیتی هست که فقط کسایی که فضای همچین منطقه هایی رو تجربه کرده باشند می فهمند چی میگم.
همین
به نام خدا
هنوزم وقتی هر از گاهی عکسای "کوه زر" رو می بینم میرم تو فکر. تو فکر اینکه چرا دیگه برنگشتیم اونجا.
کوه زر یه منطقه ای بود که نیاز به کار داشت. در این شکی نیست. ولی دست آخر بعد از یه حرکت وجمع بندی نتیجه این شد که اینجا جایی نیست که ما بتونیم کار کنیم. کوه زر فاکتورای محرومیت فرهنگیش تکمیل بود ماشالا. مساله اینه که محرمیت یه منطقه همه چیز نیست برا حرکت زدن. پتانسیل بچه هام شرطه. این که ببینیم کاری از دست مام برمیاد یا نه هم شرطه. واقعیت اینه که کوه زر صرفا نیروی فرهنگی می خواست. اونم فقط طلبه ومربی آموزشی. مربی آموزشی که می تونست پنجه بندازه تو پنجه ی یه عمر خرافاتی که توی زندگی این مردم سایه انداخته بود. قطعا این رو باید قبل از حرکت میفهمیدیم.
ولی هنوزم هر وقت این پتانسیل به هرشکل مهیا بشه مانعی برا رفتن نیست. صد البته که هدف صرف برگزاری اردو نیست. هدف ایجاد یه تغییر محسوس توی زندگی مردم منطقست حالا بسته به وضعیت منطقه٬چه از نظر عمرانی مثلا و چه فرهنگی وبهداشتی وغیره(صد البته در کنار ارزش معنوی که برا بچه های خودمون داره).

استان سمنان- بچه های کوه زر- نوروز ۸۹
در حاشیه جا داره یادی کنیم از چهره ی ساکت و سر به زیر و متواضع و ناشناس(!) اردوی کوه زر- علیرضاخان رحیمی - از بچه های دانشگاه شهید باهنر٬ که در حال حاضر مشغول خدمته و خیلی می خوامش!

واقعا اردوی سختی بود. با آن هوای گرم وطوفانهای شنی که یک شب همه ی چادرهای اسکانمان را از جا کندو بچه هایی که تا علم شدن یک سر پناه مزه ی آفتاب را می چشیدند!
ولی بچه های آنجا با همه جاهای دیگر فرق داشتند. برق هنوز به آنجا نرسیده بود. نداشتن برق یعنی اینکه بچه های روستا تلویزیون نمی دیدند و شب که هوا تاریک می شد چند ساعت بعدش می خوابیدند. درست مثل قدیمهای پدر ومادرهای ما. می شود حدس زد که خیلی هم خجالتی و کم حرف بودند. با آن صورتهای کوچک آفتاب سوخته.
هرقدر حرف زدن باهاشان آسان بود٬ حرف شنیدن ازشان سخت بود.
یادش بخیر

تصویری از امین و بچه های روستای دازان ـ جنوب کرمان ـ تابستان ۸۷
به نام خدا
"حاج آقای جورابچی" حکم کپسول روحیه رو داشت برا بچه ها و از هیچ فرصتی برا شادکردن دل بچه ها توی اردو غافل نمی شد. انقدر که می دیدیم یهو بین دونماز وحین بیان نکات اخلاقی حاجی٬ همه دارن ریسه میرن از خنده. در طول روز و موقع سر زدن به کپرها وخونه های مردم هم که قاعدتا همه از مشکلاشون میگفتن هم حاج آقا معمولا باهاشون مزاح میکردن تا حتی از حداقل کاری که می تونست واز دستشون برمیومد کوتاهی نکنن .این اخلاق خوب حاج آقا کلامشون رو هم تاثیر گذارتر میکرد. بچه هایی که بودند خوب خاطرشون هست.
بعضی روزا هم که ماشین نداشتیم برا سر زدن به روستاها٬ خودشون با حاج آقای شفیعی یه موتورسیکلت از محلی ها قرض میکردن و دو ترکه میرفتن سمت روستاهای اطراف. برخلاف خیلیا که حتما برا همچین کاری باید همراه داشته باشند و وسیله ی خاصی براشون آماده باشه٬ حاج آقا چون می دیدن بضاعت جهادیمون بیشتر از یه ماشین نیست واونم معمولا اینطرف واونطرف دنبال تهیه اقلام مختلف برا زمین نموندن کاره٬ خودشون دست به کار می شدن و اعتقاد ما رو به وسیله ساز بودن خدا مضاعف میکردن!
خدا حفظشون کنه ایشالا.
به نام خدا
چفیه ام را می اندازم روی صورتم. هر چفیه یادگار از یک سفر. هر کدامشان یک بو دارند. بوی خاک. گرما. عطش. جاده. بیابان. تنهایی.سکوت. درد. شوره زار. درماندگی .فقر . چشمهای به آسمان. باد . اشک. ناله های از سر درد. چهره های آفتاب سوخته. دستهای خالی ... خدا .
بی هوا دلم می رود تا همانجایی که پایم دیگر رمق رفتنش را ندارد.
روی آن تپه ی مشرف به نخلستانهای بی آب که دلم برای اولین بار از بی کسی مردم آن روستای نِمداد شکست و هنوز بعد از این همه سال خاطره اش هم هر وقت بیاید چنگ میزند به این روزهای تلخ بی دردی من.
به نام خدا
می پرسم چقدر هزینه کردید برای پروژه هایتان. می گوید دقیقش را نمی دانم حدودا صد میلیون. چهار مسجد را همزمان ساختیم وتحویل دادیم!
می پرسم صدمیلیون؟! از کجا ؟ چطور؟!
می گوید اول مصوب شد وبعدش هم پیگیری کردیم و بعدش آمد توی حساب!
یادم می آید که سرجمع همه ی جهادی هایی که تا بحال داشته ایم به اندازه ی یک حرکت اینها برایش "مصوب" نشده و دقیقا ذره ذره هزینه ها با چه خون دلی واین در و آن در زدنی جور شده .آن هم با هزار حرف وحدیثی که دست آخر پشت سرآدم می زنند و ایرادات بنی اسرائیلی که دوستان دور گود نشین وتهران نشین " از دور "بر کار وارد می کنند.
همه ی اینها فقط حرفست. چون نه من٬ که همه ی بچه ها می دانند لذت کاری که بچه ها با همین دست خالی می کنند خیلی بیشتر از کار با پشتوانه ی فلان سازمان و فلان گروه متنفذست. کمیت اینجا ارزش نیست. که قطعا کاری که مثلا دولت به صورت پیمانکاری انجام می دهد از نظر حجم هیچوقت قابل مقایسه با کار بچه های جهادی نیست. ولی خشتی که این بچه ها با دوندگی و خون دل روی هم میگذارند کجا و...